تبليغاتX
داروگ
درباره وبلاگ
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟
پيوندهاي روزانه
لينك دوستان
آمار و امكانات
سخن بزرگان

زندگی یک ماراتن بزرگ است، برای برنده شدن نه با دیگران که با دیروز خود رقابت کنید، برای برنده شدن حتی ثانیه ها را از دست ندهید، برای برنده شدن ممکن است بار ها زمین بخورید، برای برنده شدن به کسی پشت پا نزنید، برای برنده شدن به یاد داشته باشید لذت لحظه های مسیر کمتر از لذت رسیدن به خط پایان نیست، برای برنده شدن عاشق دویدن باشید، برای برنده شدن باور کنید که برنده اید.
یک چند جمله عرض نماییم از "پکن"
با توجه به اینکه توی بخش ورزشی ، رادیو جوان هر از گاهی منو راه میدن و از اونجایی که این اواخر اوضاع کشور چین بالاخص شهر پکن بدجوری قمر در عقرب بود و باز هم از همونجا که یکی از نویسنده های خوب و خوش ذوق و پر سابقه رادیو جوان"آقای صنوبری" این شعر رو سرودند بد ندیدم که براتون بزارمش.

در ابتدای صحبت و آغاز هر سخن
عرض سلام و عرض ارادت به مرد و زن

این بار سربلند به خدمت رسیده‌ایم
تا چند جمله عرض نماییم از «پکن»

***
بسیار راه شهر پکن سخت و دور بود
در چین مسایل خطری در وفور بود

اما به‌رغم دشمنی دشمنان پست
تنها همین اقامت ما پر غرور بود

***
در چین همه نتایج ما خوب بوده است
در حد یک مدال طلا خوب بوده است

من قول می‌دهم به شما مردم عزیز
تحقیق کرده‌ام به‌خدا خوب بوده است

***
با سعی و کوشش و کمک سازمان ور.......
......زش کسب کرد هادی ساعی مدال بر......

......تر را و صبح تا شب و شب تا خود سحر
هی پخش می‌کنیم که «ای مرز پر گهر»


دسته بندی مطلب :
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |
سایه ای همیشه ماندگار

رسم سلام و خداحافظ به من آموخته است که دوست بدارم و احترام بگذارم . پس این کلام خط خطی از طرف همه کوچکترینها تقدیم به بزرگوارانی که سهم بزرگی از گذشت و بردباری و معرفت را از گودی دستانشان نوشیدیم :

 

تنها چند پلک زدن از روزهایی میگذرد که در نگاه ناباور مادر با اولین کلام به جهان سلام کردم و آن نام عزیز تو بود "بابا"

بابا جان هرچند اینجا کوچه ها ، خیابان شده و خیابانها از ازدحام مملو ، هرچند غبار بزرگی بر چهره ات نشسته اما هنوز برایم همان نزدیک دور از دسترسی و هنوز برایت همان دردانه ای که هر کلامش را با شوقی خارج از وصف گوش میدهی و گاهی آنقدر مهربان نگاهم میکنی و آنقدر با لجاجت های کودکانه ام کنار می آیی که به صداقت آینه شک میکنم ، شاید ...

پدر برایم شاعریست که هرگز شعر نسرود ، شعر او نحوه نگرشش به زندگی است و پیکار دائمش برای زندگی.

او ذات و جوهر شاعری را دارد . جهان هستی را شاعرانه نگاه میکند و زیبائیها را در پشت چشمانش ذخیره دارد .

پدر به من آموخت از حقیقت آنچه هستم نگریزم و حضور خود را در عرصه زندگی با وجود ضعفها و تکرار اشتباهات بپذیرم .

امروز بهانه ای بود تا بار دیگر بگویم دوستت دارم ، هرچند بازهم تاب نگاه کردن در چشمان همیشه مهربانت را نداشتم  ولی خوب میدانم که خوب میدانی چقدر دوستت دارم.

                                        بر سر ترانه های ماندگار

                                        سایه ات همیشه پایدار


دسته بندی مطلب :
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |
يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232    عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.


دسته بندی مطلب :
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |
از میقات تا عرفات!!

چند دقیقه ای بیشتر راه نیست ، ولی به نظرت خیلی میاد خیلی.

توی راه ذکر میگی ، هرچی بلدی . فرقی هم برات نمیکنه انگار هرجور شده میخوای بگی خیلی دوست دارم ، انگار... یهو تو تاریکی قبل از طلوع آفتاب چشمت خود آفتابو میبینه ! آخ که چه دلایی اونجا میشکنه .

هشتا مناره سفید یدونه مناره سبز و یه گنبد سبز ، یه گنبد سبز که وقتی نگاش میکنی یه چیزی تو دلت چنگ میزنه . حلقه های اشکت آروم آروم پایین میان ، تصویر جلوی چشمت میلرزه و اولین الله اکبر رو از مناره های مسجدالنبی میشنوی .

پا که توی مسجدالنبی میزاری ، تو دلت کیف میکنی . کیف میکنی که یه جایی پا گذاشتم که هنوز بوی حضرت رسول رو میده ، بوی فاطمه ، بوی ...

همچین سجده میکنی انگار سر روی پای خود خدا میزاری و برمیداری. وقتی میای بیرون هوا یه بوی دیگه میده انگار با یه جفت ریه نو داری نفس میکشی . یه نگاه به دورو برت میکنی ، خورشید که رخست حضور گرفته داره آسه آسه بیرون میاد و تو هیچوقت این لحظه رو فراموش نمیکنی : بین مسجدالنبی و بقیع ایستادی و انگار غربت عالم دلتو میگیره . سمت چپت یه ردیف نردس و خوشید از پشت اونا طلوع میکنه ، این نرده ها  فاصله همیشگی تو و بقیع میشن ، فاصله ای که تا آخرین روز سفر امید داری از میون برش دارن ولی...

 

 

 


دسته بندی مطلب : داروگ
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |
از میقات تا عرفات!!

 

همچین که پات رو رو اولین پله هواپیما میزاری ، دلت می کـّنه . انگار تازه میفهمی که همه چیز تمام شده و داری میری . آخ که خیلی دیره!!!

چشمتو هم میزاری ، دلت می خواد همه سفر رو دوباره مزمزه کنی.

نمی دونم این سفر از کجا شروع شده ، شاید از خیلی وقت پیش که توی قرعه کشی شرکت کردی . این چند ماه چقدر طولانی شده ها انگار چند سال منتظری. ولی بزار برات از فرودگاه بگم . شاید شروع خوبی برای سفر باشه  ، تا لحظه آخر تنهات نمی زارن . زنگ تلفن ها تا توی فرودگاه ادامه داره ، وقتی نگاهت به کعبه افتاد ... وقتی زیر ناودون طلا بودی... وقتی سعی میکردی... وقتی...

ولی این میون دو جفت چشم مبهوتت میکنه ، نگاه هایی که هیچ وقت فراموش نمیکنی . نگاه بابا و مامان ، مامانی که نگرانه و بابایی که هیچی نمیگه  ، هیچی . لحظه ای که میخوای ازشون جدا بشی اول مامان رو میبوسی زیر گوشت آروم میگه التماس دعا و یه قطره اشک فاصله بین گونه هاتون را تر میکنه ، به سمت بابا میری میبوستت و هیچی نمیگه ، بازم هیچی نمیگه . کمکت میکنه تا چمدونو روی نوار نقاله بزاری . باهاش دوباره دست میدی ، انگار خجالت کشیدی ، سرت پایینه یه لحظه چش تو چشش میندازی ، انگار تو سفیدی چشاش خون دویده . با همون وقار همیشگیش میگه ما رو فراموش نکنی. مگه میشه ؟

(با تو میشه با نسیم بیعتی همیشه کرد                       بی تو میشه زنده بود ، زندگی نمیشه کرد.)

از عزیزات جدا میشی و به سمت یه چیزی میری که ، هیچی ازش نمی دونی...

نگاهت منتظره ، نمیدونی دنبال چی میگردی ، ولی بهت گفتن وقتی میرسی مدینه از اون بالا چراغای مسجدالنبی برق میزنه . همه خواسته هاتو مرور میکنی که تا چش توچش نگاه سبز مدینه شدی هررّی دلت بریزه و همه چیزو بگی . گردن می کشی که از پنجره هواپیما پایین رو نگاه کنی ، که یه صدای گرم اعلام میکنه روی آسمون مدینه هستی، خلبان هم کم لطفی نمی کنه و یه دور خوشگل رو مسجدالنبی میزنه . هول میشی انگار فقط یه چند ثانیه ای وقت داری و اگه اون چیزی که باید رو نگی دیگه کار تمومه . ولی خودمونیم خیلی قشنگه ها !

هواپیما آروم میشینه و تو آماده ای تا با خیلی چیزا روبرو بشی. خیلی چیزای قشنگ . ...

تا پاتو از هواپیما بیرون میزاری هرم گرما به سمتت میاد ولی اینقدر خوشی که پیش خودت میگی هوای مدینه با بوسه های گرم به استقبالم اومده .

مسیر فرودگاه تا هتل طولانی نیست ولی تو بیتاب سحری ،سحری که قرار برای اولین بار گنبد سبز رو ببینی.

یادم نیست که اون شب رو میخوابی یا نه،  ولی خوب یادمه اذان صبح را با چه شوقی گوش میدی . آماده میشی ، وضو و آروم آروم به سمت اولین دیدار...

(واقعیتش اینه که دنیا جای خیلی تماشاییه . خوب که نگاه کنی میبینی تو این باغ بزرگ هرکس توی یه قفسی زندگی می کنه ! آزاده ها خیلی کمن . البته قفس ها هم متفاوتن، کوچیک و بزرگ دارن ، رنگی و غیر رنگی دارن ،  بعضیا خودشون برای خودشون قفس درست می کنن ، بعضیا به دیگرون سفارش میدن ، خلاصه که ...)

 

 


دسته بندی مطلب : داروگ
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |
طوق جنون سلسه شد!!
طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله رامی​کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی

لابه گری می​کنمت راه تو زن قافله راتازه کن اسلام دمی​خواجه رها کن گله را

سلام به همه دوستانی که خیلی زیاد به من لطف داشتن و منو حسابی شرمنه خودشون کردن. همکلاسیهای عزیزم ، استاد بزرگوارم و حتی دوستان از ورودیهای دیگه و یا دانشگاههای دیگه که برام مطلب گذاشتن و واقعا خوشحالم کردن.

اول از همه عذر میخوام که هفته گذشته نتونستم مطلب بزارم و از محبتشون تشکر کنم .

دوم اینکه دوست دارم خاطراتی که توی این سفر نوشتم و برای خودم خیلی جذابه رو با هم شریک بشیم ، چون طولانیه با حذف بعضی قسمتها توی چند تا پست (سریالی) می نویسم ، اگه توی همین پست اول تمایل یا عدم تمایلتون رو برای خوندن این مطالب اعلام کنید خوشحال میشم.

خلاصه که به قول امیرالمومنین ، محبت ریسمانیست که قلب انسانها رو به هم پیوند میدهد. لطف شما من رو خیلی خوشحال کرد ، امید وارم که بتونم جبران کنم.

کوچک محبت شما .


دسته بندی مطلب : داروگ
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |
حلال کنید
آمده ام که پیش خود گوش کشان کشانمت

بی دل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت

گوی منی و میدوی در چوگان حکم من

در پی تو همی دوم گرچه که می دوانمت

من دیگه جدی جدی رفتم ، التماس دعااااااااااااااااااااااااااااا


دسته بندی مطلب :
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |
پای بستن چه سود ؟ فراری دل بود!!

این کلام نا تمام خوشحال است که با نام تو آغاز می شود .

با نام تو سلام .

وقتی از پیچا پیچ دالانهای روزگار امروز را به خانه می بردم ، دیروزی را به یاد آوردم که کودکانه دنبال هم را گرفته بودیم قطار وار، سفری "از" کودکی ، کاش این قطار برگشتی هم داشت "تا" کودکی . دنیای سادگی ها ، دنیای معصومیت ، معصومیتی که ...

بارها به سوی تو بازگشته ام و بارها پیمان شکستم ، گویی این عهد میان من و توست ، گویی تجدید این پیمان آنچنان شیرین است که به عقوبت شکستن آن می ارزد.

امروز موجودی را که با نام انسان آفریدند خوب نمی شناسم ! هنوز نمی دانم خمیر مایه این وجود "انس" است یا "نسیان" . اما وقتی در دل شب ، در میان نگاه همیشه شفاف ستاره ها به دنبال چشمان تو و فقط تو می گردم احساس می کنم مرهمی جز عشق که ذات درد است ، برای زخمهای زندگی نمیشناسم .

شاید فرارهای ناشیانه من نیز دلیل غیر موجهی باشد برای صید نگاه صیاد.

خوب می دانم که دوستت دارم ، بگذار این عشق مرا از گنگی مبهم اشتباهاتی که تکرار می شوند برهاند.

 

                             تقدیم به حضور او که سیب را آفرید و چه سرخ هم آفرید!!


دسته بندی مطلب :
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |

سلام مجدد به همه دوستان

فکر کردم شاید بد نباشه مطلبی توی وبلاگ بگذاریم که قابل بحث کردن باشه . نمیدونم موضوعی که انتخاب کردم جالب هست یا نه ولی اگه پیشنهاد بهتری دارید بسم ا...

 

امکان شناخت

اولین سخن که در باب شناخت از قدیم مطرح بوده و امروز هم مطرح است این است که آیا اصلاّ شناخت ممکن است ؟ آیا می شود جهان را شناخت ؟ آیا می شود انسان را شناخت؟

در دوران بعد از سقراط گروهی هستند که آنها را شکاکان می نامند و معروفترین شخصیت ایشان مردی است به نام پیرهون. او ده دلیل بر عدم امکان شناخت اقامه کرده است و می گوید شناخت امری ناممکن است ، شک و نمیدانم سرنوشت محتوم بشر است . یک دلیل بسیار ساده اش این است : اگر انسان بخواهد که بشناسد ابزارش چیست ؟ ما دو ابزار که بیشتر نداریم یکی حس است و دیگری عقل . از شما میپرسم : آیا حس خطا می کند ؟ همه می گویند : الا ماشاءالله ، خطای سامعه ، باصره ، لامسه و ...پس چیزی که خطا میکند و قابل اعتماد نیست .

عقل چطور ؟ آن که از حس بیشتر خطا می کند . در استدلالهای عقلی علما و فلاسفه دائما اشتباه رخ می دهد . پس حس خطا می کند و عقل هم خطا می کند و ما غیر از این دو ابزار دیگری نداریم  با این حساب تمام شناختهای انسان قابل شک کردن هستند.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مسئله شناخت ، استاد شهید مرتضی مطهری                                     (ادامه دارد!!)                             
دسته بندی مطلب :
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |
گفتگوی تمدن ها
سلام

نمیدونم چرا هر وقت میخام شروع کنم مطلب نوشتن اول باید سلام کنم .

به هر حال بد نیست که ! سلام سلامتی میاره .

امروز بالاخره این دو وبلاگ معتبر (وبلاگمون و وبلاگشون) یا در حقیقت وبلاگاتون با هم لینک شدن .

من به عنوان یکی از داروگیها تصمیم گرفتم به اولین نویسنده وبلاگ جهاد که توی وبلاگ ما مطلب بزاره یه خوش آمد داروگی بگم (کم هزینه تر از این، جایزه پیدا نکردی!!!).

در هر صورت منتظرتون هستیم.

 


دسته بندی مطلب :
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |
فرازهایی از تازیانه سلوک

پیشانی صدق و اخلاص در دیدگاه دولت نه و از صمیم قلب بگو آمدم. اگر گفتند اینجا چرا آمدی ؟ بگو به کجا بروم و به کدام در رو کنم.

اگر گفتند به اذن چه کسی آمدی ؟ بگو شنیده ام :

بر ضیافت خانه فیض نوالت منع نیست                           در گشادست و صلا در داده خوان انداخته

 

اگر گفتند تا به حال کجا بودی ؟ بگو راه گم کرده بودم .

 

اگر گفتند چه چیزی آورده ای ؟ بگو : اولا "دل شکسته" که از شما نقل است :

 در کوی ما شکسته دلی میخرید و بس،                       بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است

و ثانیا :

 من گدایم چه توانم که برم در بر شاه                   طمع بخشش از درگه  سلطان من است

 

اگر گفتند : بیرونش کنید ، بگو :

نمی روم ز دیار شما به کشور دیگر                      برون کنید از این در درایم از در دیگر

 

اگر گفتند : این جرأت را از که آموختی؟ بگو از حلم شما .

 

اگر گفتند قابلیت استفاضه نداری. بگو قابلیت را هم افاضه می فرمایید .

 

اگر گفتند گناهکاری ، بگو اولا شنیده ام شما غفارید ، ثانیا من ملک نیستم آدم زاده ام . و ثالثا :

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو                      آنکس که گنه نکرده و زیست بگو 

من بد کنم و تو بد مکافات دهی                         پس فرق میان من و تو چیست بگو

 

اگر گفتند چه می خواهی ؟ بگو :

  جز تو ما را هوای دیگر نیست                           جز لقای تو هیچ در سر نیست

                                                                                     التماس دعا

  تازیانه سلوک ، علامه حسن زاده آملی


دسته بندی مطلب : دانش رایانه
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |
ورودی جدید ها بخوانند!!!!!!!!!!!!!!
سلام علیکم جمیعآ:

خیلی خوشحالم که فرصتی پیدا شد تا من هم پا به عرصه حضور بذارم(به به ! گاهی از گفتن حرفای قلمبه سلمبه کیف می کنم.) اساسا "حضور" چیز خوبیه و البته وظیفه هر دانشجو ست و خود لفظ دانشجو کامیونها کامیون معنی در خود جای میده !

دانشجو به فرموده یکی از اساتید یعنی جوینده دانش ، حالا شده به ضرب چوب و چماق یا نه اصلا به زور پروژه های بی شاخ و دم . الحق و الانصاف عناوین پروژهها در دانشگاه ما کولاک می کنه و حتی امکان داره برای یک درس نیم واحدی از دانشجو پیاده سازی یک تراشه جهت شکافتن هسته اتم را در خواست کنند (به واژه پیاده سازی توجه شود) ولی خودمونیم ما هم حسابی اساتید رو سر افراز کردیم!!!!!!!!! و این یعنی معنای واقعی کلمه دانشجو یا به تعبیری سوق دادن یک انسان به سمت واژه دانشجو . به قول یکی از دوستان "هدف ، وسیله را توجیه می کنه"حالا اهمیت نداره در این راستا چه بلا ها که به سر ما نمی آد !!!!!!!!!!!!!!

راستی چی داشتم می گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهان "حضور"........ شما دانشجوی جدید الورود که با کلی زحمت تونستی وارد این دانشگاه خیلی معتبر بشی !! بیا سعی کن حاضر باشی هم سر کلاسها و هم در فعالیت های دانشجویی ، شاید شما نشان افتخاری بر تارک این واژه (دانشجو) نشاندید .

                 ما که حاضر غایب بودیم ! هرچند خودش کلی.......... اصلا آیا حضور حاضر غایل شنیده ای ؟ نشنیده ای دیگه ، نشنیده ای.

بگذریم بعد از این همه سخنرانی میخواستم به عزیزان جدید الورود خوش آمد بگم و عرض کنم که اینجا یک مجموعه کاملا علمی و در ابعاد واقعی فرهنگیه

   اینجا هیشکی به هیشکی آجر پرتاب نمی کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   اینجا هیچ استادی پروژه سنگین نمیده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   اینجا هیچ دانشجویی پروژه کپی نمی کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی اینجا مساعد و مناسب کار فرهنگیه ،میگید نه،  روزنامه بزنید همون روز چاپ نشه نهایتا سال بعدش حله ....................

                              خلاصه که خوش اومدید

                                                     


دسته بندی مطلب : خبر
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 توسط مریم نقدی | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي