داروگ دانشگاه دانش رایانه خبر هوش مصنوعی گنبد مینا ورود ممنوع!!! راه بی نهایت محیط های چند رسانه ای ICT
الهه فاضلی مریم نقدی محسن سلیمانی اکرم کرات فرهاد مروانی زهرا نوريان امیر فضل الهی محسن حیدری
جستجو در همين صفحه :
آرشيو مطالب مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 لينکدوني سايت پيوندهاي وبلاگ دانشگاه علمي- كاربردي واحد سمنانآزادیبرنامه نویسی کامپیوترآفتابپارسیک قالب وبلاگ آمار آمار سخن بزرگان: آينده جوانان را از روي خواسته ها ، و گفتار ساده اشان ، مي توان پي برد ، نپنداريم که ميزان دارايي و يا امکانات آنها ، دليلي بر پيروزي و شکست آنهاست ، تنها مهم خواسته و آرزوي آنهاست ارد بزرگ نگاهي ديگر نگاهي ديگر مطلبي را چندي پيش در ارتباط با روابط درون گروهي و فضاي حاكم بر اجتماعات نوشته بودم با نظرات و واكنشهاي متفاوتي از سوي دوستان مواجه شد. ضمن تقدير از همه دوستان لازم ديدم مطلبي ديگر راجع به اين موضوع بنويسم. چند روز پيش وقتي از نظراتي كه با نام مستعار پاي مطالب نوشته ميشود حسابي شاكي بودم و باعث واكنش تندي از جانب من شده بود تعدادي از دوستان با من تماس گرفتند وچنين ابراز داشتند كه:« شايد يكي از آن مستعارها دكتر باشد و...». فارغ از اينكه آيا يكي از اين مستعار ها دكتر است يا نه و آيا اصلا احتمال دارد كه دكتر چنين كاري انجام دهد يا خير، باعث شد كه نقطه شروع نوشتن اين متن در ذهن من جرقه بزند. واقعيت اينجاست كه در جمع ها وگروهها همان طور كه دكتر يغمايي فرموده اندبايد بين يك مدير و يك رهبر كاريزماتيك تفاوت قائل شد. يك مدير به مقام مديريت منصوب ميشود، اما يك رهبر را عموما كسي منصوب نمي كند و چه بسا رهبرانيكه خود، رهبر بودنشان قبول ندارند. اما واقعيت اينجاست كه شرايط حاكم بر جمع ممكن است در نهايت به سوي فرمان پذيري و يا تبعيت اخلاقي از شخصي خاص منتهي شود ونظرات و رهنمودهاي فردي بخصوص كه ازايشان به نام رهبر ياد ميشود در جهت گيري نهايي آن جمع مؤثر باشد. چنان كه در جمع ما اين نقش را درچهره دكتر يغمايي ديده ايم.ادامه مطلب [+] نوشته شده توسط امیر فضل الهی; در 19:20 | | جذب خوشبختی برای تمام لحظه ها سلام خدمت همه دوستان چند روز پیش کتاب 12 گام تا خوشبختی از کتابهای دکتر سیدا(مرد حافظه ایران) را می خوندم که این داستان را در اون خوندم و به نظرم جالب اومد این داستان هم بهونه ای شد تا دوستانی که با این نویسنده ومتفکر آشنایی ندارند را آشنا کنم. در ضمن من هم این بار توصیه ای به تمام دوستان دارم و اون این که کتابهای ایشون را حتما بخونید البته اگه تا حالا نخوندید روزی فرشته ای به کنار تخت خواب مردی رفت او را بیدار کرد و گفت: با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم. آن مرد که فرصت جالبی به دست آورده بود همراه فرشته راهی شد. وقتی به جهنم رسیدند فرشته او را به تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشابه های گوارا و شیرینی های خوشمزه انباشته بود.اما در انتهای تالار همه ناله می کردند و می گریستند وقتی به آنها نزدیک شد دریافت که همه حاضران بندی بر بازوان خود دارند که مانع خم شدن دستهاشان است و در نتیجه حتی نمی توانند لقمه ای در دهان خود بگذارند. سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ آنجا برد جایی که میز بزرگی در وسط قرار داشت و با انواع غذاهای مطبوع،نوشابه های رنگارنگ و شیرینی پر شده بود.اما با یک تفاوت اینجا به عکس جهنم مردم سرحال بودند و می خندیدند و اوقات خوشی را کنار هم می گذراندند. وقتی مرد به آنها نزدیک شد دقت کرد و دریافت که آنها نیز همان قید و بند و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمی شود تا بتوانند غذا را در دهان خود بگذارند.اماتفاوت آنها با افرادی که در جهنم بودند در این بود که بهشتی ها غذا را برمی داشتند و در دهان یکدیگر می نهادند و به این ترتیب به کمک یکدیگر از خوردنی ها وآشامیدنی های لذیذ بهره می بردند [+] نوشته شده توسط فرهاد مروانی; در 7:28 | | خانه سبز همیشه در قلب ما با یاد تو سبز خواهد ماند. تا که بودیم، نبودیم کسیکشت ما را غم بی همنفسیحال که رفتیم همگی یار شدندمونس و یاور و غمخوار شدندقدر آیینه بدانید تا که هستنه در آن وقت که افتاد و شکست خسرو شکیبایی، بازیگر برجسته تئاتر، سینما و تلویزیون ایران صبح دیروز در سن ۶۴ سالگی درگذشت.فرزند آقای شکیبایی در گفتگو با زمانه با تأیید این موضوع گفت که آقای شکیبایی که در بخش آی سی یو در بیمارستان پارسیان بستری بود، ساعت ۹ صبح روز جمعه در گذشت.پویا شکیبایی گفت پدرش از بعد از ظهر روز پنجشنبه احساس ناراحتی داشت که نهایتاً در ساعت ۳ بامداد به اورژانس بیمارستان پارسیان منتقل و بستری شد.بر اساس گفته او معاینات و اقدامات اولیه در مورد آقای شکیبایی تا حوالی ساعت ۵ بامداد در اورژانس این بیمارستان انجام شد و پس از آن به بخش آی سی یو منتقل شد.پویا شکیبایی همچنین علت درگذشت پدرش را ایست قلبی در ساعت ۹ صبح اعلام کرد.به گفته وی پيکر مرحوم خسرو شکيبايی قرار است ساعت ۹ صبح روز يکشنبه ۳۰ تير از مقابل تالار وحدت تهران، به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا تشییع شود.خسرو شکیبایی، در سال ۱۳۲۳ در تهران به دنیا آمد. او که دانش آموخته بازیگری در دانشکده هنرهای زیبای تهران بود، کارش را با تئاتر آغاز کرد.فکر می کنم هممون یه جورایی از این بازیگر محبوب خاطره داریم. چه از بازی ایشون و چه از صدای ایشون. روحش شاد. ادامه مطلب [+] نوشته شده توسط الهه فاضلی; در 11:47 | | سایه ای همیشه ماندگار رسم سلام و خداحافظ به من آموخته است که دوست بدارم و احترام بگذارم . پس این کلام خط خطی از طرف همه کوچکترینها تقدیم به بزرگوارانی که سهم بزرگی از گذشت و بردباری و معرفت را از گودی دستانشان نوشیدیم : تنها چند پلک زدن از روزهایی میگذرد که در نگاه ناباور مادر با اولین کلام به جهان سلام کردم و آن نام عزیز تو بود "بابا" بابا جان هرچند اینجا کوچه ها ، خیابان شده و خیابانها از ازدحام مملو ، هرچند غبار بزرگی بر چهره ات نشسته اما هنوز برایم همان نزدیک دور از دسترسی و هنوز برایت همان دردانه ای که هر کلامش را با شوقی خارج از وصف گوش میدهی و گاهی آنقدر مهربان نگاهم میکنی و آنقدر با لجاجت های کودکانه ام کنار می آیی که به صداقت آینه شک میکنم ، شاید ... پدر برایم شاعریست که هرگز شعر نسرود ، شعر او نحوه نگرشش به زندگی است و پیکار دائمش برای زندگی. او ذات و جوهر شاعری را دارد . جهان هستی را شاعرانه نگاه میکند و زیبائیها را در پشت چشمانش ذخیره دارد . پدر به من آموخت از حقیقت آنچه هستم نگریزم و حضور خود را در عرصه زندگی با وجود ضعفها و تکرار اشتباهات بپذیرم . امروز بهانه ای بود تا بار دیگر بگویم دوستت دارم ، هرچند بازهم تاب نگاه کردن در چشمان همیشه مهربانت را نداشتم ولی خوب میدانم که خوب میدانی چقدر دوستت دارم. بر سر ترانه های ماندگار سایه ات همیشه پایدار [+] نوشته شده توسط مریم نقدی; در 0:33 | | یا علی میلاد با سعادت مولی الموحدین امیرالمومنین بر تمامی مسلمین مبارک باد. زلـیـلی من شـنـیـدم یا علی گـفـت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت مگر این وادی دارلـجنون اسـت که هر دیوانه دیدم یا علی گفت نـسیمی غـنـچه ای را باز می کـرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت چـمـن با ریـزش باران رحـمـت دعایی کرد ان هم یا علی گفت یـقـیـن پـروردگـار آفـریـنـش به موجوات عالم یا علی گفت خـمـیر خـاک آدم را سـرشـتـنـد چون برخـاست آدم یا علی گفت مسیـحا هم دم از اعجاز مـیزد زبس بیچاره مریم یا علی گفت مـگر خـیـبر زجایش کنده میشد یقین انجا علی هم یا علی گفت ادامه مطلب [+] نوشته شده توسط زهرا نوريان; در 22:26 | | نگاه در انجام کارها به صورت گروهی به نخستین موضوعی که بر می خوریم این است که کارها بر اساس چه نظامی پیش برود . یا بهتر بگویم اساس نظامی در کار باشد یا خیر. کارهای گروهی یا ممکن است کاملا بدون قاعده پیش برود یا در چارچوب خشک قواعدی معین. قصد من از این نوشتار ، آسیب شناسی این دو روش است. ابتدا حالت بدون قاعده و مبتنی بر افراد: در این روش افراد هر گروه هر کدام راه خود را می روند وطبق سلایق و علاقه های خود اموررا پیش می برند. کارهایی که نه تنها بد نیست بلکه در صورتی که تداخل وظایف ایجاد نشود باعث جذاب شدن و تنوع نتیجه کار میشود. اما به دلیل اینکه زاویه دید افراد با هم ... ادامه مطلب [+] نوشته شده توسط امیر فضل الهی; در 14:8 | | هرچی میخوای اسمشو بذار در دوران یونان باستان "سوفیسم" ها قدرت فوق العاده ای داشتند(کلمه" سفسته" که امروز استفاده می شود از همین سوفیسم ها گرفته شده است) آنها با قدرت سخنوری ای که داشتند شب را روز و روز را شب به مردم می نمایاندند" دموستنت" فردی بود که در همین دوران زندگی می کرد او تمام آنچه را که باید یک سخنور داشته باشد یکجا نداشت !صدای ناهنجاری داشت، چهره ی جذابی نداشت، هیکل و هیبت مناسبی نداشت و.... سوفیسم ها در دادگاه حق و حقوق آبا و اجدادی" دموستنت" را بالا کشیدند!حق و حقوقی که مسلم از آن" دموستنت" بود .او فهمید هیچ چیز جز این ضعف بزرگش باعث شکست در دادگاه برای اونشد.لذا پتانسیل فوق العاده ای در او بوجود آمد به کوه و بیابان زد در کوهی حفره ای به شکل بدن خود در آن ساخت در داخل حفره قرار گرفت و برای یک جمعیت فرضی شروع به سخنرانی کرد از اطراف حفره تعدادی تیغ نصب کرد تا اگر هنگام تمرین سخنرانی دست یا سرش حرکت اضافی داشت به تیغ ها برخورد کند تا آگاه شود که حرکت اضافی انجام داده است. او در اثر این ممارست تبدیل به یکی از خدایان سخنوری شد که حتی برای یکی از سخنرانی هایش 7 سال تمرین کرد و البته حق و حقوق خود را نیز پس گرفت دکتر شریعتی در ابتدای سخنرانی "تشیع علوی تشیع صفوی" با ذکر این ماجرا عنوان میکند که وضعیت امروز ما نیز مثل حفره ای است که "دموستنت" برای خود در داخل کوه ایجاد کرد با این تفاوت که ما هرچه می گوییم از طرفی و یا جهتی تیغی به ما می زنند!!!!!!!ولی شاید بیشترتلاش و کوشش و امید دموستنت برای تغییر شرایطی که در آن قرار داشت به چشم بیاید. [+] نوشته شده توسط محسن سلیمانی; در 18:43 | | 4؟؟ سلام تو یه مجله یه موضوعی رو میخوندم دیدم بد نیست بزارم بقیه هم بخوننالبته خیلی بی ارتباط به پست آقای دکتر تو اون یکی وبلاگ (وبلاگ جهاد میگم) نیست ادامه مطلب [+] نوشته شده توسط زهرا نوريان; در 0:4 | | معرفی یک واحد صنعتی در استان دهم (۱۰) تیرماه روز صنعت و معدن بر تلاشگران عرصه صنعت و سازندگی مبارک باد سلام ! حالا که روز صنعت و معدن مناسب دیدم که یکی از قطب های صنعتی و معدنی در استان را معرفی کنم .امیدوارم که به درد بخوره.ادامه مطلب [+] نوشته شده توسط زهرا نوريان; در 23:39 | | آدمخوارها در يك شركت كامپيوتری پنج آدمخوار به عنوان برنامه نويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و ميتوانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد." آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند. چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر زد و گفت: "مي دانم كه شما خيلي سخت كار ميكنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما ميداند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بياطلاعي كردند. بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: "كدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده؟"يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت: "ای ...! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژهها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردی و رئيس متوجه شد! از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار میكنند نخوريد." جوکهای آدمخواری۱. یه آدمخوار غضنفرو دنبال میکنه، غضنفر میره بالای درخت. آدمخواره میگه: بیا پایین! غضنفر میپرسه: واسه چی بیام؟ آدمخواره جواب میده: آخه من آدمخورم. غضنفرمیگه: اِ....حالا ه موقع خوردن رسید ما آدم شدیم!!!؟ ۲. غضنفر ميفته تو جزيره آدم خورا، آدم خورا ميگيرنش، رئيسشون ميگه: اينا رو پوستشون رو ميكنيم باهاش قايق درست ميكنيم. غضنفر هم يه چاقو ور ميداره ميگذاره رو شكمش، ميگه: جلو نيايد وگرنه قايقتونو سوراخ ميكنم! ۳. غضنفر داشته از تو جزيره آدمخورا رد ميشده، يهو ميبينه آدم خورا محاصرش كردن. بيچاره با حال زار ميگه: اي خدا بدبخت شدم! يهو يك صدايي به غضنفر میگه: نترس بندة من،هنوز بدبخت نشدي! اون سنگ رو از جلوي پات بردار بكوب به سر رئيس قبيله. غضنفر خوشحال ميشه، سنگ رو ميكوبه تو كله رئيس قبيله. رئيسِ قبيله جابهجا ميميره، باقي افراد قبيله شاكي ميشن، نيزه به دست، شروع ميكنن دويدن طرف غضنفر! يهو همون صدا مياد: خوب غضنفر جان! حالا ديگه بدبخت شدي ۴. سه نفر به جزيره آدمخوارها رفتند. آدمخوارها آنها را گرفتند و در ديگ آب جوش انداختند. كمي بعد در اولين ديگ را برداشتند ديدند اولي از ترس مرده. در ديگ دومي را برداشتند ديدند از ترس بيهوش شده. در ديگ سوم را برداشتند، غضنفر كه توي ديگ بود، در حالي كه بدنش را مالش ميداد گفت: ببخشيد روشور داريد؟ ۵. غضنفر توی جزیره آدمخوارها گیر میفته, میگه خدایا الان چطور ثابت کنم آدم نیستم!!!!!!!!!! ۶. تو جزيره آدمخورا يك بابايي ميره ساندويچ فروشي، يك ساندويچ مغز سفارش ميده. ساندويچيه ميگه: ميشه 100 هزار تومن! يارو ديگه شاكي ميشه و ساندويچ رو ميكوبه رو ميز داد ميزنه: بی انصاف! اين چه مسخره بازيه دراوردي؟!! ساندوچيه ميگه:آخه عزيز من،اين مغز غضنفر و دوستاشه ، بايد 100 تا كله بشكنيم تا ازش يك ساندويچ دربياد!!! [+] نوشته شده توسط الهه فاضلی; در 13:58 | | All Rights Reserved [myblog] .:. Designed By Barbod Arjmand
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386
پيوندهاي وبلاگ دانشگاه علمي- كاربردي واحد سمنانآزادیبرنامه نویسی کامپیوترآفتابپارسیک قالب وبلاگ
ارد بزرگ
نگاهي ديگر
مطلبي را چندي پيش در ارتباط با روابط درون گروهي و فضاي حاكم بر اجتماعات نوشته بودم با نظرات و واكنشهاي متفاوتي از سوي دوستان مواجه شد. ضمن تقدير از همه دوستان لازم ديدم مطلبي ديگر راجع به اين موضوع بنويسم.
چند روز پيش وقتي از نظراتي كه با نام مستعار پاي مطالب نوشته ميشود حسابي شاكي بودم و باعث واكنش تندي از جانب من شده بود تعدادي از دوستان با من تماس گرفتند وچنين ابراز داشتند كه:« شايد يكي از آن مستعارها دكتر باشد و...».
فارغ از اينكه آيا يكي از اين مستعار ها دكتر است يا نه و آيا اصلا احتمال دارد كه دكتر چنين كاري انجام دهد يا خير، باعث شد كه نقطه شروع نوشتن اين متن در ذهن من جرقه بزند.
واقعيت اينجاست كه در جمع ها وگروهها همان طور كه دكتر يغمايي فرموده اندبايد بين يك مدير و يك رهبر كاريزماتيك تفاوت قائل شد. يك مدير به مقام مديريت منصوب ميشود، اما يك رهبر را عموما كسي منصوب نمي كند و چه بسا رهبرانيكه خود، رهبر بودنشان قبول ندارند. اما واقعيت اينجاست كه شرايط حاكم بر جمع ممكن است در نهايت به سوي فرمان پذيري و يا تبعيت اخلاقي از شخصي خاص منتهي شود ونظرات و رهنمودهاي فردي بخصوص كه ازايشان به نام رهبر ياد ميشود در جهت گيري نهايي آن جمع مؤثر باشد. چنان كه در جمع ما اين نقش را درچهره دكتر يغمايي ديده ايم.
[+] نوشته شده توسط امیر فضل الهی; در 19:20 | |
سلام خدمت همه دوستان
چند روز پیش کتاب 12 گام تا خوشبختی از کتابهای دکتر سیدا(مرد حافظه ایران) را می خوندم که این داستان را در اون خوندم و به نظرم جالب اومد این داستان هم بهونه ای شد تا دوستانی که با این نویسنده ومتفکر آشنایی ندارند را آشنا کنم. در ضمن من هم این بار توصیه ای به تمام دوستان دارم و اون این که کتابهای ایشون را حتما بخونید البته اگه تا حالا نخوندید
روزی فرشته ای به کنار تخت خواب مردی رفت او را بیدار کرد و گفت: با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم. آن مرد که فرصت جالبی به دست آورده بود همراه فرشته راهی شد. وقتی به جهنم رسیدند فرشته او را به تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشابه های گوارا و شیرینی های خوشمزه انباشته بود.اما در انتهای تالار همه ناله می کردند و می گریستند وقتی به آنها نزدیک شد دریافت که همه حاضران بندی بر بازوان خود دارند که مانع خم شدن دستهاشان است و در نتیجه حتی نمی توانند لقمه ای در دهان خود بگذارند. سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ آنجا برد جایی که میز بزرگی در وسط قرار داشت و با انواع غذاهای مطبوع،نوشابه های رنگارنگ و شیرینی پر شده بود.اما با یک تفاوت اینجا به عکس جهنم مردم سرحال بودند و می خندیدند و اوقات خوشی را کنار هم می گذراندند. وقتی مرد به آنها نزدیک شد دقت کرد و دریافت که آنها نیز همان قید و بند و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمی شود تا بتوانند غذا را در دهان خود بگذارند.اماتفاوت آنها با افرادی که در جهنم بودند در این بود که بهشتی ها غذا را برمی داشتند و در دهان یکدیگر می نهادند و به این ترتیب به کمک یکدیگر از خوردنی ها وآشامیدنی های لذیذ بهره می بردند
[+] نوشته شده توسط فرهاد مروانی; در 7:28 | |
[+] نوشته شده توسط الهه فاضلی; در 11:47 | |
رسم سلام و خداحافظ به من آموخته است که دوست بدارم و احترام بگذارم . پس این کلام خط خطی از طرف همه کوچکترینها تقدیم به بزرگوارانی که سهم بزرگی از گذشت و بردباری و معرفت را از گودی دستانشان نوشیدیم :
تنها چند پلک زدن از روزهایی میگذرد که در نگاه ناباور مادر با اولین کلام به جهان سلام کردم و آن نام عزیز تو بود "بابا"
بابا جان هرچند اینجا کوچه ها ، خیابان شده و خیابانها از ازدحام مملو ، هرچند غبار بزرگی بر چهره ات نشسته اما هنوز برایم همان نزدیک دور از دسترسی و هنوز برایت همان دردانه ای که هر کلامش را با شوقی خارج از وصف گوش میدهی و گاهی آنقدر مهربان نگاهم میکنی و آنقدر با لجاجت های کودکانه ام کنار می آیی که به صداقت آینه شک میکنم ، شاید ...
پدر برایم شاعریست که هرگز شعر نسرود ، شعر او نحوه نگرشش به زندگی است و پیکار دائمش برای زندگی.
او ذات و جوهر شاعری را دارد . جهان هستی را شاعرانه نگاه میکند و زیبائیها را در پشت چشمانش ذخیره دارد .
پدر به من آموخت از حقیقت آنچه هستم نگریزم و حضور خود را در عرصه زندگی با وجود ضعفها و تکرار اشتباهات بپذیرم .
امروز بهانه ای بود تا بار دیگر بگویم دوستت دارم ، هرچند بازهم تاب نگاه کردن در چشمان همیشه مهربانت را نداشتم ولی خوب میدانم که خوب میدانی چقدر دوستت دارم.
بر سر ترانه های ماندگار
سایه ات همیشه پایدار
[+] نوشته شده توسط مریم نقدی; در 0:33 | |
میلاد با سعادت مولی الموحدین امیرالمومنین بر تمامی مسلمین مبارک باد.
زلـیـلی من شـنـیـدم یا علی گـفـت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارلـجنون اسـت
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نـسیمی غـنـچه ای را باز می کـرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چـمـن با ریـزش باران رحـمـت
دعایی کرد ان هم یا علی گفت
یـقـیـن پـروردگـار آفـریـنـش
به موجوات عالم یا علی گفت
خـمـیر خـاک آدم را سـرشـتـنـد
چون برخـاست آدم یا علی گفت
مسیـحا هم دم از اعجاز مـیزد
زبس بیچاره مریم یا علی گفت
مـگر خـیـبر زجایش کنده میشد
یقین انجا علی هم یا علی گفت
[+] نوشته شده توسط زهرا نوريان; در 22:26 | |
در انجام کارها به صورت گروهی به نخستین موضوعی که بر می خوریم این است که کارها بر اساس چه نظامی پیش برود . یا بهتر بگویم اساس نظامی در کار باشد یا خیر.
کارهای گروهی یا ممکن است کاملا بدون قاعده پیش برود یا در چارچوب خشک قواعدی معین. قصد من از این نوشتار ، آسیب شناسی این دو روش است.
ابتدا حالت بدون قاعده و مبتنی بر افراد:
[+] نوشته شده توسط امیر فضل الهی; در 14:8 | |
در دوران یونان باستان "سوفیسم" ها قدرت فوق العاده ای داشتند(کلمه" سفسته" که امروز استفاده می شود از همین سوفیسم ها گرفته شده است) آنها با قدرت سخنوری ای که داشتند شب را روز و روز را شب به مردم می نمایاندند" دموستنت" فردی بود که در همین دوران زندگی می کرد او تمام آنچه را که باید یک سخنور داشته باشد یکجا نداشت !صدای ناهنجاری داشت، چهره ی جذابی نداشت، هیکل و هیبت مناسبی نداشت و....
سوفیسم ها در دادگاه حق و حقوق آبا و اجدادی" دموستنت" را بالا کشیدند!حق و حقوقی که مسلم از آن" دموستنت" بود .او فهمید هیچ چیز جز این ضعف بزرگش باعث شکست در دادگاه برای اونشد.لذا پتانسیل فوق العاده ای در او بوجود آمد به کوه و بیابان زد در کوهی حفره ای به شکل بدن خود در آن ساخت در داخل حفره قرار گرفت و برای یک جمعیت فرضی شروع به سخنرانی کرد از اطراف حفره تعدادی تیغ نصب کرد تا اگر هنگام تمرین سخنرانی دست یا سرش حرکت اضافی داشت به تیغ ها برخورد کند تا آگاه شود که حرکت اضافی انجام داده است. او در اثر این ممارست تبدیل به یکی از خدایان سخنوری شد که حتی برای یکی از سخنرانی هایش 7 سال تمرین کرد و البته حق و حقوق خود را نیز پس گرفت
دکتر شریعتی در ابتدای سخنرانی "تشیع علوی تشیع صفوی" با ذکر این ماجرا عنوان میکند که وضعیت امروز ما نیز مثل حفره ای است که "دموستنت" برای خود در داخل کوه ایجاد کرد با این تفاوت که ما هرچه می گوییم از طرفی و یا جهتی تیغی به ما می زنند!!!!!!!
[+] نوشته شده توسط محسن سلیمانی; در 18:43 | |
سلام
تو یه مجله یه موضوعی رو میخوندم دیدم بد نیست بزارم بقیه هم بخونن
[+] نوشته شده توسط زهرا نوريان; در 0:4 | |
دهم (۱۰) تیرماه روز صنعت و معدن بر تلاشگران عرصه صنعت و سازندگی مبارک باد
سلام !
حالا که روز صنعت و معدن مناسب دیدم که یکی از قطب های صنعتی و معدنی در استان را معرفی کنم .امیدوارم که به درد بخوره.
[+] نوشته شده توسط زهرا نوريان; در 23:39 | |
[+] نوشته شده توسط الهه فاضلی; در 13:58 | |